تبليغاتX
یادگیری الکترونیکی در قرن 21 - آموزش براي زندگي

یادگیری الکترونیکی در قرن 21

گزیده ای از آنچه در زمینه ی یادگیری الکترونیکی تجربه می کنیم ، می خوانیم و می بینیم ...

آموزش براي زندگي



 
   ● نويسنده: جان - تيلور گاتو

منبع: ماه نامه - سياحت غرب - شماره 59 - به نقل از www.YesMagazine.org


 

ما چگونه مي‏توانيم به جاي اينکه کودکان خود را با توجه به نيازها و خواسته‏هاي اقتصاد تربيت کنيم، آنان را به دانش‏آموزان و شهرونداني با اعتماد به نفس، خلاق و متفکر و سازنده براي آينده جامعه خود تبديل نماييم؟
خب، اجازه بدهيد که اندکي براي شما در مورد آقاي استانلي که من در مدرسه «نيويورک سيتي» معلم او بودم، توضيح دهم. او تنها يک روز در ماه به مدرسه مي‏آمد، چرا که من معلم ارزيابي‏کننده وي در مدرسه بودم و در مورد همه موضوعات مورد نياز، او را راهنمايي مي‏کردم. من پذيرفته بودم، آنچه را که او انجام مي‏دهد، از آنچه که من به دانش‏آموزان ديگر مي‏آموزم، اثربخش‏تر است.
استانلي پنج دايي و عمو داشت و همه آنها قبل از رسيدن به 21 سالگي وارد شغل بازرگاني شده بودند. او هم قصد داشت که راه آنها را ادامه دهد. يکي از آنها سازنده مبلمان‏هاي نيمه ساخته و بقيه به گل فروشي، فروش موادغذايي، رستوران داري و رانندگي تاکسي مشغول بودند. او به جاي رفتن به مدرسه، بدون دريافت هيچ‏گونه دستمزدي، به اين خويشاوندان کمک مي‏کرد. لذا او مي‏توانست بهترين کسب و کار مورد علاقه‏اش را انتخاب نمايد. من هم راهنمايي‏هاي مربوط به مطالعه کتب موردنيازش را به او ارائه مي‏کردم.

آموزش براي همگان
راز نهفته در سيستم آموزش مدرسه‏اي آمريکا اين نيست که دانش‏آموزان آنچه را که به آنان آموخته مي‏شود، به گونه‏اي ديگر مي‏آموزند. بلکه در اين بخش، گويي قرار نيست که ما مردان و زناني قدرتمند، داراي قدرت تشخيص و فرهيخته تربيت کنيم. امروزه مدارس ما تنها در جهت تأمين خواسته‏هاي يک اقتصاد دستوري تحريف شده و زمينه‏سازي براي زندگي در يک نظام اجتماعي طبقاتي به فعاليت مي‏پردازند. منافع کودکان و خانواده‏ها در اين نظام آموزشي جايگاهي ندارد و به نيازهاي حقيقي آنان نيز هيچ توجهي نمي‏شود. مدرسه اولين مرکزي است که فرزندان ما حضور در يک جامعه ساختار يافته را تجربه مي‏کنند. و همانند ساير اولين تأثيرات، آثار آن تا سال‏هاي طولاني همچنان برجا مي‏ماند.
به هرحال، دلايل مربوط به کجروي نظام تحصيل اجباري و تأثيرات مخرب آن بر پيشرفت جامعه انساني ما، چندان دور از انظار نيست: کارها و فعاليت‏هاي کلاسي در مقايسه با کارهاي روزمره، بسيار سطحي و کم‏اهميت هستند و در تأمين نيازهاي فراروي افراد نيز ناکام مي‏مانند. چنين آموزش‏هاي کلاسيکي قادر نيست که به پرسش‏هاي مطرح شده در ذهن کودکان و نوجوانان ما پاسخ دهد. از سوي ديگر، پس از سال‏ها تحصيل در مدارس رسمي، تقريباً اکثر مشکلات و مسايل موجود در زندگي واقعي، ناديده باقي مي‏مانند. در نهايت هم، فارغ‏التحصيلان اين مدارس با انبوهي از پرسش‏ها، مشکلات و ابهام‏هاي مختلف، به جمع ساير قربانيان نظام آموزشي ما مي‏پيوندند. البته سابقه چنين شرايطي به سال‏ها پيش، يعني زماني که دولت انگلستان کشاورزانش را مجبور کرد که با رها کردن کشاورزي، به کار در کارخانجات بپردازند، بازمي‏گردد. البته گويي تنها اهداف مدارس ما پرورش فرزنداني غيرخلاق، فاقد قدرت انتخاب، تنها، ناتوان، کودن و همواره اسير براي کار در چنين مشاغل صنعتي و توليدي سودمحور مي‏باشد. در اين مدارس، فرزندان ما به گونه‏اي تحصيل مي‏کنند که تنها توانايي پاسخ گروهي و جمعي را بياموزند. دختران و پسران دلبند ما در اين سيستم خسته‏کننده، هراس برانگيز، فاقد احساس، سرشار از حسادت و ناقص، بايد بهترين روزهاي عمر خويش را بگذرانند و فراموش نکنيد که يک اقتصاد موفق مبتني بر توليد انبوه نيز براي تداوم فعاليت‏هايش دقيقاً نيازمند چنين مشترياني است. در مقابل، کسب و کارها و مزارع کوچک،همانند ساکنان منطقه تمدن گريز آميش، نيازمند افرادي خلاق، شايسته، متفکر، مهربان و داراي توانمندي کار گروهي است. به هرحال، اقتصاد کنوني جوامع پيشرفته ما نيازمند حضور گله‏وار و طبقاتي انبوهي از افراد افسرده، عصبي، فاقد خانواده، بدون دوست، بدون خدا و مطيع است که بپذيرند، در مورد تفاوت‏هاي موجود ميان نوشابه‏هاي پپسي و کوکاکولا، بايد به مجادله با يکديگر بپردازند.
ترديدي در اين مسأله وجود ندارد که ثروت هنگفت کنوني ابرشرکت‏هاي غول‏پيکر آمريکايي، نتيجه مستقيم آموزش‏هاي مدرسه‏اي، به ويژه عطش سيري‏ناپذير شهروندان ما به خريد کالاهاي لوکس عرضه شده به بازار است و زنگ مدارس ما هم با همين هدف به صدا درمي‏آيد. گويي در اين نظام کليشه‏اي، هيچ جايي براي تغيير و تنوع وجود ندارد.

نگاهي به تاريخچه سيستم مدرسه‏روي علمي
بين سال‏هاي 1896 تا 1920 ميلادي، يک گروه کوچک از صاحبان صنايع و فعالان بازارهاي مالي، در قالب بنيادهاي علمي خصوصي خيريه، کمک‏هايي را به پژوهشگران مي‏نمودند. مديران مدارس هم مجبور شدند که به دليل کاهش بودجه‏هاي دولتي، به سوي اهداف بخش‏هاي صنعت و تجارت حرکت نمايند. در سال 1915 ميلادي، ثروتمنداني نظير کارنيگ و راکفلر، حتي بيش از بودجه‏هاي ايالتي، به تأمين نيازهاي مالي مدارس مي‏پرداختند. بدين ترتيب نظام مدرسه‏روي مدرن، همانند يک مد نوظهور و البته بدون مشارکت عموم شهروندان ما قدم به عرصه اجتماع نهاد. مطمئنا انگيزه‏هاي مربوط به چنين تغييراتي، پيچيده و متنوع است، اما نگاهي به اهداف شوراي آموزشي «بنياد راکفلر» تا حدود زيادي راهگشا خواهد بود: «در جهان رؤيايي ما... شهروندان به صورتي کاملاً مطيع، در دستان فرم‏دهنده اين بنياد، شکل خواهند گرفت. شيوه‏هاي کنوني آموزشي به زودي از اذهان رخت برخواهد بست و سيستم موردنظر ما جايگزين آن خواهد شد.»
«ما تمايلي نداريم که افراد فيلسوف و معلم و دانشمند و هنرمند و نقاش و نويسنده و استاد و شاعر تربيت کنيم. به علاوه، پرورش پزشک و وکيل و موزيسين و مبلغ روحاني و سياستمدار و دولتمرد نيز در دستور کار ما قرار ندارد.»
«البته دستيابي به اين اهداف، چندان مشکل نخواهد بود. زيرا ما با سازمان دهي کودکان و آموزش‏هاي لازم به آنها در مدارس، به گونه‏اي آنان را تربيت خواهيم کرد که شرايط ناقص پدران و مادرانشان بهبود يابد.»
از منظر بنيان‏گذاران نظام مدرسه‏روي، مدارس به عنوان يک خط توليد انبوه به شمار مي‏روند که مردم ما خواسته يا ناخواسته بايد در بند اين اتوپياي ابرشرکت‏ها درآيند. در اين ميان، چرا اظهارات تکان‏دهنده جان هاپکينز در مورد رشد بسيار زياد اقتصاد آمريکا در 30 سال اخير و در عين حال کاهش دستمزدهاي واقعي کارگران ما، با سر و صداي زيادي همراه مي‏شود؟
وي در کتاب خود با عنوان "Fat and Mean"، يادآوري مي‏کند که در سال‏هاي رشد انفجاري اقتصاد آمريکا (دهه‏هاي 80 و 90 ميلادي)، قدرت خريد 20 % مردم مرفه آمريکا افزايش يافته، اما همين نرخ براي 80 % بقيه، 13 % کاهش داشته است. پس از حذف تأثيرات ناشي از تورم، قدرت خريد زوج‏هاي کارمند در سال 1995 ميلادي، تنها 8 % بيشتر از يک خانواده در سال 1905 ميلادي است که در آن تنها يک مرد کارمند وجود داشته است. در سايه اين تغيير، بسياري از والدين مجبور شدند که خانواده‏ها را براي امرار معاش ترک کنند و فرزندان خردسال خود را در اختيار کودکستان‏ها و شيرخوارگاه‏ها و مهدهاي کودک و به دنبال آن مدارس رسمي قرار دهند. با وجود ادعاهاي مبتني بر توليد ثروت، ما دقيقا با وضعيتي وارونه روبه‏رو شده‏ايم، چرا که تمرکز ثروت در ميان طبقه ثروتمند، با 250 درصد رشد همراه گرديده است.

آموزش، مدرسه‏روي و آموختن
بايد اين موضوع به صورتي کاملاً آشکار در اذهان ما شکل گيرد که مدرسه‏روي با يادگيري مترادف نيست. امروزه با قاطعيت مي‏توان اظهار داشت که براي نرفتن به مدرسه، مي‏توان راه کارهايي انديشيد، اما براي جبران آسيب‏هاي وارده به آموزش‏ها و يادگيري‏هاي دانش‏آموزان، تقريباً هيچ کاري نمي‏توان انجام داد؛ چرا که بدون يادگيري، همه ما حقيرتر از آنچه هستيم که بايد باشيم. وجود افرادي سرشناس و برجسته در تاريخ معاصر که در مدارس ما تحصيل نکرده بودند. (نظير جورج واشنگتن، بنجامين فرانکلين، دريادار فراگوت، توماس اديسون، مارگارت ميد و بسياري ديگر) اما در عين حال، از آموزش‏هاي مناسبي برخوردار بودند، يکي از علامت‏هاي سؤال مهم فراروي ماست.
مدرسه‏روي در محيطي که در کنترل کامل ديگران قرار دارد و دانش آموزان از طريق مقررات و دستورالعمل‏هاي ديگران رشد مي‏کنند، تنها مي‏تواند اهداف همان ديگران را تأمين نمايد. البته نبايد از ارزش‏هاي ناشي از نظارت معلمان بر عملکرد کودکان و تلاش براي يادگيري بهتر آنان چشم‏پوشي کرد، اما مطمئناً نظام مدرسه‏روي کنوني، هيچ گاه قادر به تأمين نيازهاي حقيقي جامعه ما نخواهد بود. همچنين در اين مدارس، فرزندان دلبند ما هيچ گاه ريسک‏پذيري و تعهد اجتماعي و همدلي را فرا نمي‏گيرند.

آنچه بايد در مورد مدارس خصوصي بدانيم
بگذاريد که به انتظارات والدين از بهترين مدارس خصوصي، نگاهي بياندازيم. من در 20 سال اخير تلاش کرده‏ام که مقايسه‏اي بين انتظارات خود و آنان بنمايم.
به اين اهداف و خواسته‏ها نگاهي بياندازيم:
_ کسب ويژگي‏هاي مناسب اجتماعي و پرهيز از ظاهرسازي؛.
_ دانش متفکرانه و هوشمندانه، همراه با آشنايي با نظرات و انديشه‏هاي بنيادين در تفکر؛
_ عشق‏ورزي نسبت به زمين و گياهان و حيوانات. بدون چنين رويکردي، ما به موجوداتي تنها و بي‏ارزش و انتزاعي تبديل خواهيم شد.
_ توانايي تحمل و صبر در مشکلات و نارسايي‏هاي دنياي واقعي، بدون موضع‏گيرهاي احساسي و غيرعقلاني؛
_ ارزش قائل شدن براي همه نسل‏ها و نژادها و موجودات؛
_ توانايي رهبري، همان موضوعي که ابرشرکت‏ها تمايلي به آن ندارند.
_ ايجاد نظم دروني در فرزندان ما؛
اما يک نگراني حاميان چنين مدارسي، عدم پذيرش فارغ‏التحصيلان آنها در بازار کار است. آيا چنين دغدغه‏اي، به رشد فردگرايي، کوچک شدن کلاس‏ها و در نهايت، تسليم شدن آنها نخواهد انجاميد؟ از سوي ديگر، اگر فرزندان ما در اين مدارس با تاريخ و مذهب و فرهنگ خود و ديگران آشنا نشوند، به افرادي بي‏ريشه که به راحتي زير سلطه ديگران درمي‏آيند، تبديل مي‏گردند.

آموزش براي همه
تجربيات موفق گروه تمدن‏گريز و مستقل آميش‏ها و افرادي نظير استانلي، نشانگر آن است که مدارس ما همچنان به توليد انبوه دانش آموخته مي‏انديشند و در درک نيازهاي واقعي جامعه، ناتوان هستند. تعبيرهايي نظير بچه و احمق و کودن و مسئوليت‏گريز براي خروجي‏هاي اين مدارس رسمي، چندان هم دور از واقعيت نيست. دانش سنگ بناي ساخت جامعه آينده ما خواهد بود و انسان‏هاي بدون دانش و فهم و انديشه، همانند گوسفندان به بيراهه خواهند رفت. ما بايد آموزه‏هاي بنيان گذاران جامعه خويش را قدر نهيم، چرا که در صورت تداوم وضع موجود، فجايع انساني و اخلاقي و اقتصادي و زيست‏محيطي بيشتري در انتظار ما خواهد بود. اما من مي‏خواهم که اين مقاله خود را با اميدواري به پايان ببرم. ما در گذشته شاهد بوديم که افراد صبور و معتقد، گام‏هاي بلندي را براي ميهن خويش برداشتند. و شايد تنها با کمي تلاش و اشتياق، بتوان آينده را ديگرگونه بسازيم. من اميدوارم که شما از اين خواستن برخوردار باشيد. چرا که بدون گام نهادن در راستاي اصلاح اين شرايط، دوباره شاهد تکرار همان درس‏هاي تاريخ در عصر کنوني خواهيم بود.
اجازه دهيد که براي شما اندکي نيز در مورد نظام زندگي ديرپاي گروه آميش‏ها توضيح دهم. اين گروه 000/150 نفره، افرادي بسيار موفق هستند که بدون هيچ توشه‏اي، رهسپار آمريکا شدند. احتمالاً اکثر ما چيزهايي در مورد آنها شنيده‏ايم اما بسياري از ما از جزييات بهت‏آور زندگي آنان بي‏اطلاع هستيم. در ادامه به مهم ترين ويژگي‏هاي زندگي مستقل آنها توجه نماييد:
_ تقريبا همه افراد بالغ اين گروه، از يک زندگي مستقل با داشتن يک مزرعه و يا مغازه برخوردار هستند.
_ در جامعه آنان تقريباً هيچ موردي از جرم، خشونت، الکليسم، طلاق و يا مصرف موادمخدر وجود ندارد.
_ آنان کمک‏هاي دولتي را در بخش‏هاي درمان، کودکان عقب افتاده و ساخت مدارس سال هشتم به بعد نمي‏پذيرند. (البته آنان با اجبار دولت مجبور شده‏اند که فرزندان خود را تا کلاس‏ هفتم به مدرسه بفرستند).
_ نرخ موفقيت کسب و کار تجاري آميش‏ها در مشاغل کوچک 95 % است، در حالي که اين نرخ براي ساير مناطق آمريکا، تنها 15 % مي‏باشد.
_ همه فرزندان آنها فرصت دارند که پس از بالغ شدن، به مدت يک سال به دنياي خارج رفته و سپس در مورد بازگشت به گروه تصميم بگيرند. 85 % فرزندان آنها نيز ترجيح مي‏دهند که در اين جامعه بمانند و رشد 3000 درصدي جمعيت آنها در سال‏هاي قرن بيستم نيز به همين دليل به وجود آمده است. در مصاحبه‏هاي صورت گرفته با اعضاي گروه هم، تقريباً همه آنها رضايت خويش را از زندگي در اين منطقه، اعلام نموده‏اند.
آقاي دونالد کرايبيل از مؤسسه «جان هاپکينز»، به بررسي 1000 کسب و کار تجاري آميش‏ها در کتاب خود با عنوان «تجارت آميش‏ها» پرداخته است. در ادامه به يافته‏هاي وي توجه نماييد: «آنان بسياري از فرضيات مرسوم در مورد کسب و کارهاي تجاري را به چالش کشيده‏اند. آنان از آموزش‏هاي دبيرستاني برخوردار نيستند، آنها در هيچ رشته‏اي از آموزش‏هاي تخصصي استفاده نکرده‏اند، اعضاي گروه از کامپيوتر و برق و خودرو بهره نمي‏گيرند و در نهايت اينکه آنان از هيچ آموزشي براي ايجاد يک طرح بازاريابي برخوردار نيستند. اما آنان از روحيه کارآفريني و مخاطره‏جويي، ريسک‏طلبي، نوآوري، اخلاق کاري قدرتمند، نيروي کار ارزان قيمت و در دسترس و استانداردهاي بالاي صنعتگري برخوردارند. يکي از ارزش‏هاي زندگي آنها، علاقه به کارهاي کوچک و مستقل است. آنان هيچ علاقه‏اي به گسترش کسب و کارهاي تجاري و صنعتي خود ندارند. به اين دليل در جامعه آنها، روحيه کارآفريني در سطحي بالا قرار دارد.»
به مفاهيم مربوط به آموزش از نگاه آميش‏ها، من موارد زير را مي‏افزايم: آميش‏ها تلاش مي‏کنند که همسايه‏هايي خوب براي يکديگر باشند و در صورت نياز يک نفر به کمک، به صورت داوطلبانه به وي کمک مي‌کنند. آنان مزارع خود را به سوي فرزندان غيرآميش مي‏گشايند. آميش‏ها بدون استفاده از تراکتور، کودهاي شيميايي، حشره‏کش‏ها و يا آفت‏کش‏ها، به صورتي سودآور به کشاورزي مي‏پردازند. به همين دليل، دولت‏هاي مکزيک، کانادا، روسيه، فرانسه و اروگوئه با دعوت از آنان به عنوان مشاور، جهت افزايش بهره‏وري کشاورزي خود، تلاش مي‏کنند. شما مي‏توانيد مسايل زيادي را در مورد آنچه که آميش‏ها در حوزه آموزش به آن معتقدند و با دولت خويش به مبارزه پرداخته‏اند، مطرح نماييد. آنان که سرانجام موفق شدند تحصيل فرزندانشان را در مدارس دولتي تنها تا سال هفتم بپذيرند، سال هاست که دريافته‏اند، اين مدارس با هدف جداسازي فرزندان از والدين خود، طراحي گرديده‏اند. در سيستم مدرسه‏روي اجباري، فرزندان ما از زندگي روزمره اجتماعي جدا شده و دنياي ما را تنها در قالب کلاس‏ها و دوره‏ها و قوانين و نمرات به آنان نشان مي‏دهد. در اين مدارس، حتي به آموزش و تحليل دين براي کودکان پرداخته مي‏شود، اما اين مفاهيم هيچ ارتباطي با خانواده، تاريخ و زندگي روزمره آنان ندارد. گويي دين هم تنها به موضوعي ديگر براي تجزيه و تحليل‏هاي انتقادي تبديل شده است. در مجموع، خواسته‏هاي آميش‏ها در حوزه آموزش به شرح زير است:
_ مدارس در فاصله‏اي نزديک با خانه‏ها تأسيس گردند.
_ مدارس تأسيس شده نبايد آنچنان بزرگ باشند که دانش‏آموزان را در رشته‏هاي مختلف و با معلماني متفاوت آموزش دهند.
_ تصميمات مدارس با کنترل و نظارت والدين اجرا گردد.
_ سال تحصيلي بيش از 8 ماه نباشد.
_ معلمان به کار گرفته شده، انسان‏هايي باسواد و معتقد به ارزش‏هاي آميش‏ها و زندگي بومي آنها باشند.
_ به فرزندان آنها آموخته شود که ميان دانش آموخته شده به آنان و حکمت و تفکر، تفاوت‏هاي زيادي وجود دارد.
_ همه کودکان بايد دوره‏هايي عملي را زيرنظر والدين خود بگذرانند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم تیر 1388ساعت 14:24  توسط شرکت مدیریت اطلاعات پویا مهارت  |