ما
چگونه ميتوانيم به جاي اينکه کودکان خود را با توجه به نيازها و
خواستههاي اقتصاد تربيت کنيم، آنان را به دانشآموزان و شهرونداني با
اعتماد به نفس، خلاق و متفکر و سازنده براي آينده جامعه خود تبديل نماييم؟
خب، اجازه بدهيد که اندکي براي شما در مورد آقاي استانلي که من در مدرسه
«نيويورک سيتي» معلم او بودم، توضيح دهم. او تنها يک روز در ماه به مدرسه
ميآمد، چرا که من معلم ارزيابيکننده وي در مدرسه بودم و در مورد همه
موضوعات مورد نياز، او را راهنمايي ميکردم. من پذيرفته بودم، آنچه را که
او انجام ميدهد، از آنچه که من به دانشآموزان ديگر ميآموزم، اثربخشتر
است.
استانلي پنج دايي و عمو داشت و همه آنها قبل از رسيدن به 21 سالگي وارد
شغل بازرگاني شده بودند. او هم قصد داشت که راه آنها را ادامه دهد. يکي از
آنها سازنده مبلمانهاي نيمه ساخته و بقيه به گل فروشي، فروش موادغذايي،
رستوران داري و رانندگي تاکسي مشغول بودند. او به جاي رفتن به مدرسه، بدون
دريافت هيچگونه دستمزدي، به اين خويشاوندان کمک ميکرد. لذا او ميتوانست
بهترين کسب و کار مورد علاقهاش را انتخاب نمايد. من هم راهنماييهاي
مربوط به مطالعه کتب موردنيازش را به او ارائه ميکردم.
آموزش براي همگان
راز نهفته در سيستم آموزش مدرسهاي آمريکا اين نيست که دانشآموزان آنچه
را که به آنان آموخته ميشود، به گونهاي ديگر ميآموزند. بلکه در اين
بخش، گويي قرار نيست که ما مردان و زناني قدرتمند، داراي قدرت تشخيص و
فرهيخته تربيت کنيم. امروزه مدارس ما تنها در جهت تأمين خواستههاي يک
اقتصاد دستوري تحريف شده و زمينهسازي براي زندگي در يک نظام اجتماعي
طبقاتي به فعاليت ميپردازند. منافع کودکان و خانوادهها در اين نظام
آموزشي جايگاهي ندارد و به نيازهاي حقيقي آنان نيز هيچ توجهي نميشود.
مدرسه اولين مرکزي است که فرزندان ما حضور در يک جامعه ساختار يافته را
تجربه ميکنند. و همانند ساير اولين تأثيرات، آثار آن تا سالهاي طولاني
همچنان برجا ميماند.
به هرحال، دلايل مربوط به کجروي نظام تحصيل اجباري و تأثيرات مخرب آن بر
پيشرفت جامعه انساني ما، چندان دور از انظار نيست: کارها و فعاليتهاي
کلاسي در مقايسه با کارهاي روزمره، بسيار سطحي و کماهميت هستند و در
تأمين نيازهاي فراروي افراد نيز ناکام ميمانند. چنين آموزشهاي کلاسيکي
قادر نيست که به پرسشهاي مطرح شده در ذهن کودکان و نوجوانان ما پاسخ دهد.
از سوي ديگر، پس از سالها تحصيل در مدارس رسمي، تقريباً اکثر مشکلات و
مسايل موجود در زندگي واقعي، ناديده باقي ميمانند. در نهايت هم،
فارغالتحصيلان اين مدارس با انبوهي از پرسشها، مشکلات و ابهامهاي
مختلف، به جمع ساير قربانيان نظام آموزشي ما ميپيوندند. البته سابقه چنين
شرايطي به سالها پيش، يعني زماني که دولت انگلستان کشاورزانش را مجبور
کرد که با رها کردن کشاورزي، به کار در کارخانجات بپردازند، بازميگردد.
البته گويي تنها اهداف مدارس ما پرورش فرزنداني غيرخلاق، فاقد قدرت
انتخاب، تنها، ناتوان، کودن و همواره اسير براي کار در چنين مشاغل صنعتي و
توليدي سودمحور ميباشد. در اين مدارس، فرزندان ما به گونهاي تحصيل
ميکنند که تنها توانايي پاسخ گروهي و جمعي را بياموزند. دختران و پسران
دلبند ما در اين سيستم خستهکننده، هراس برانگيز، فاقد احساس، سرشار از
حسادت و ناقص، بايد بهترين روزهاي عمر خويش را بگذرانند و فراموش نکنيد که
يک اقتصاد موفق مبتني بر توليد انبوه نيز براي تداوم فعاليتهايش دقيقاً
نيازمند چنين مشترياني است. در مقابل، کسب و کارها و مزارع کوچک،همانند
ساکنان منطقه تمدن گريز آميش، نيازمند افرادي خلاق، شايسته، متفکر، مهربان
و داراي توانمندي کار گروهي است. به هرحال، اقتصاد کنوني جوامع پيشرفته ما
نيازمند حضور گلهوار و طبقاتي انبوهي از افراد افسرده، عصبي، فاقد
خانواده، بدون دوست، بدون خدا و مطيع است که بپذيرند، در مورد تفاوتهاي
موجود ميان نوشابههاي پپسي و کوکاکولا، بايد به مجادله با يکديگر
بپردازند.
ترديدي در اين مسأله وجود ندارد که ثروت هنگفت کنوني ابرشرکتهاي غولپيکر
آمريکايي، نتيجه مستقيم آموزشهاي مدرسهاي، به ويژه عطش سيريناپذير
شهروندان ما به خريد کالاهاي لوکس عرضه شده به بازار است و زنگ مدارس ما
هم با همين هدف به صدا درميآيد. گويي در اين نظام کليشهاي، هيچ جايي
براي تغيير و تنوع وجود ندارد.
نگاهي به تاريخچه سيستم مدرسهروي علمي
بين سالهاي 1896 تا 1920 ميلادي، يک گروه کوچک از صاحبان صنايع و فعالان
بازارهاي مالي، در قالب بنيادهاي علمي خصوصي خيريه، کمکهايي را به
پژوهشگران مينمودند. مديران مدارس هم مجبور شدند که به دليل کاهش
بودجههاي دولتي، به سوي اهداف بخشهاي صنعت و تجارت حرکت نمايند. در سال
1915 ميلادي، ثروتمنداني نظير کارنيگ و راکفلر، حتي بيش از بودجههاي
ايالتي، به تأمين نيازهاي مالي مدارس ميپرداختند. بدين ترتيب نظام
مدرسهروي مدرن، همانند يک مد نوظهور و البته بدون مشارکت عموم شهروندان
ما قدم به عرصه اجتماع نهاد. مطمئنا انگيزههاي مربوط به چنين تغييراتي،
پيچيده و متنوع است، اما نگاهي به اهداف شوراي آموزشي «بنياد راکفلر» تا
حدود زيادي راهگشا خواهد بود: «در جهان رؤيايي ما... شهروندان به صورتي
کاملاً مطيع، در دستان فرمدهنده اين بنياد، شکل خواهند گرفت. شيوههاي
کنوني آموزشي به زودي از اذهان رخت برخواهد بست و سيستم موردنظر ما
جايگزين آن خواهد شد.»
«ما تمايلي نداريم که افراد فيلسوف و معلم و دانشمند و هنرمند و نقاش و
نويسنده و استاد و شاعر تربيت کنيم. به علاوه، پرورش پزشک و وکيل و
موزيسين و مبلغ روحاني و سياستمدار و دولتمرد نيز در دستور کار ما قرار
ندارد.»
«البته دستيابي به اين اهداف، چندان مشکل نخواهد بود. زيرا ما با سازمان
دهي کودکان و آموزشهاي لازم به آنها در مدارس، به گونهاي آنان را تربيت
خواهيم کرد که شرايط ناقص پدران و مادرانشان بهبود يابد.»
از منظر بنيانگذاران نظام مدرسهروي، مدارس به عنوان يک خط توليد انبوه
به شمار ميروند که مردم ما خواسته يا ناخواسته بايد در بند اين اتوپياي
ابرشرکتها درآيند. در اين ميان، چرا اظهارات تکاندهنده جان هاپکينز در
مورد رشد بسيار زياد اقتصاد آمريکا در 30 سال اخير و در عين حال کاهش
دستمزدهاي واقعي کارگران ما، با سر و صداي زيادي همراه ميشود؟
وي در کتاب خود با عنوان "Fat and Mean"، يادآوري ميکند که در سالهاي
رشد انفجاري اقتصاد آمريکا (دهههاي 80 و 90 ميلادي)، قدرت خريد 20 % مردم
مرفه آمريکا افزايش يافته، اما همين نرخ براي 80 % بقيه، 13 % کاهش داشته
است. پس از حذف تأثيرات ناشي از تورم، قدرت خريد زوجهاي کارمند در سال
1995 ميلادي، تنها 8 % بيشتر از يک خانواده در سال 1905 ميلادي است که در
آن تنها يک مرد کارمند وجود داشته است. در سايه اين تغيير، بسياري از
والدين مجبور شدند که خانوادهها را براي امرار معاش ترک کنند و فرزندان
خردسال خود را در اختيار کودکستانها و شيرخوارگاهها و مهدهاي کودک و به
دنبال آن مدارس رسمي قرار دهند. با وجود ادعاهاي مبتني بر توليد ثروت، ما
دقيقا با وضعيتي وارونه روبهرو شدهايم، چرا که تمرکز ثروت در ميان طبقه
ثروتمند، با 250 درصد رشد همراه گرديده است.
آموزش، مدرسهروي و آموختن
بايد اين موضوع به صورتي کاملاً آشکار در اذهان ما شکل گيرد که مدرسهروي
با يادگيري مترادف نيست. امروزه با قاطعيت ميتوان اظهار داشت که براي
نرفتن به مدرسه، ميتوان راه کارهايي انديشيد، اما براي جبران آسيبهاي
وارده به آموزشها و يادگيريهاي دانشآموزان، تقريباً هيچ کاري نميتوان
انجام داد؛ چرا که بدون يادگيري، همه ما حقيرتر از آنچه هستيم که بايد
باشيم. وجود افرادي سرشناس و برجسته در تاريخ معاصر که در مدارس ما تحصيل
نکرده بودند. (نظير جورج واشنگتن، بنجامين فرانکلين، دريادار فراگوت،
توماس اديسون، مارگارت ميد و بسياري ديگر) اما در عين حال، از آموزشهاي
مناسبي برخوردار بودند، يکي از علامتهاي سؤال مهم فراروي ماست.
مدرسهروي در محيطي که در کنترل کامل ديگران قرار دارد و دانش آموزان از
طريق مقررات و دستورالعملهاي ديگران رشد ميکنند، تنها ميتواند اهداف
همان ديگران را تأمين نمايد. البته نبايد از ارزشهاي ناشي از نظارت
معلمان بر عملکرد کودکان و تلاش براي يادگيري بهتر آنان چشمپوشي کرد، اما
مطمئناً نظام مدرسهروي کنوني، هيچ گاه قادر به تأمين نيازهاي حقيقي جامعه
ما نخواهد بود. همچنين در اين مدارس، فرزندان دلبند ما هيچ گاه ريسکپذيري
و تعهد اجتماعي و همدلي را فرا نميگيرند.
آنچه بايد در مورد مدارس خصوصي بدانيم
بگذاريد که به انتظارات والدين از بهترين مدارس خصوصي، نگاهي بياندازيم.
من در 20 سال اخير تلاش کردهام که مقايسهاي بين انتظارات خود و آنان
بنمايم.
به اين اهداف و خواستهها نگاهي بياندازيم:
_ کسب ويژگيهاي مناسب اجتماعي و پرهيز از ظاهرسازي؛.
_ دانش متفکرانه و هوشمندانه، همراه با آشنايي با نظرات و انديشههاي بنيادين در تفکر؛
_ عشقورزي نسبت به زمين و گياهان و حيوانات. بدون چنين رويکردي، ما به موجوداتي تنها و بيارزش و انتزاعي تبديل خواهيم شد.
_ توانايي تحمل و صبر در مشکلات و نارساييهاي دنياي واقعي، بدون موضعگيرهاي احساسي و غيرعقلاني؛
_ ارزش قائل شدن براي همه نسلها و نژادها و موجودات؛
_ توانايي رهبري، همان موضوعي که ابرشرکتها تمايلي به آن ندارند.
_ ايجاد نظم دروني در فرزندان ما؛
اما يک نگراني حاميان چنين مدارسي، عدم پذيرش فارغالتحصيلان آنها در
بازار کار است. آيا چنين دغدغهاي، به رشد فردگرايي، کوچک شدن کلاسها و
در نهايت، تسليم شدن آنها نخواهد انجاميد؟ از سوي ديگر، اگر فرزندان ما در
اين مدارس با تاريخ و مذهب و فرهنگ خود و ديگران آشنا نشوند، به افرادي
بيريشه که به راحتي زير سلطه ديگران درميآيند، تبديل ميگردند.
آموزش براي همه
تجربيات موفق گروه تمدنگريز و مستقل آميشها و افرادي نظير استانلي،
نشانگر آن است که مدارس ما همچنان به توليد انبوه دانش آموخته ميانديشند
و در درک نيازهاي واقعي جامعه، ناتوان هستند. تعبيرهايي نظير بچه و احمق و
کودن و مسئوليتگريز براي خروجيهاي اين مدارس رسمي، چندان هم دور از
واقعيت نيست. دانش سنگ بناي ساخت جامعه آينده ما خواهد بود و انسانهاي
بدون دانش و فهم و انديشه، همانند گوسفندان به بيراهه خواهند رفت. ما بايد
آموزههاي بنيان گذاران جامعه خويش را قدر نهيم، چرا که در صورت تداوم وضع
موجود، فجايع انساني و اخلاقي و اقتصادي و زيستمحيطي بيشتري در انتظار ما
خواهد بود. اما من ميخواهم که اين مقاله خود را با اميدواري به پايان
ببرم. ما در گذشته شاهد بوديم که افراد صبور و معتقد، گامهاي بلندي را
براي ميهن خويش برداشتند. و شايد تنها با کمي تلاش و اشتياق، بتوان آينده
را ديگرگونه بسازيم. من اميدوارم که شما از اين خواستن برخوردار باشيد.
چرا که بدون گام نهادن در راستاي اصلاح اين شرايط، دوباره شاهد تکرار همان
درسهاي تاريخ در عصر کنوني خواهيم بود.
اجازه دهيد که براي شما اندکي نيز در مورد نظام زندگي ديرپاي گروه آميشها
توضيح دهم. اين گروه 000/150 نفره، افرادي بسيار موفق هستند که بدون هيچ
توشهاي، رهسپار آمريکا شدند. احتمالاً اکثر ما چيزهايي در مورد آنها
شنيدهايم اما بسياري از ما از جزييات بهتآور زندگي آنان بياطلاع هستيم.
در ادامه به مهم ترين ويژگيهاي زندگي مستقل آنها توجه نماييد:
_ تقريبا همه افراد بالغ اين گروه، از يک زندگي مستقل با داشتن يک مزرعه و يا مغازه برخوردار هستند.
_ در جامعه آنان تقريباً هيچ موردي از جرم، خشونت، الکليسم، طلاق و يا مصرف موادمخدر وجود ندارد.
_ آنان کمکهاي دولتي را در بخشهاي درمان، کودکان عقب افتاده و ساخت
مدارس سال هشتم به بعد نميپذيرند. (البته آنان با اجبار دولت مجبور
شدهاند که فرزندان خود را تا کلاس هفتم به مدرسه بفرستند).
_ نرخ موفقيت کسب و کار تجاري آميشها در مشاغل کوچک 95 % است، در حالي که اين نرخ براي ساير مناطق آمريکا، تنها 15 % ميباشد.
_ همه فرزندان آنها فرصت دارند که پس از بالغ شدن، به مدت يک سال به دنياي
خارج رفته و سپس در مورد بازگشت به گروه تصميم بگيرند. 85 % فرزندان آنها
نيز ترجيح ميدهند که در اين جامعه بمانند و رشد 3000 درصدي جمعيت آنها در
سالهاي قرن بيستم نيز به همين دليل به وجود آمده است. در مصاحبههاي صورت
گرفته با اعضاي گروه هم، تقريباً همه آنها رضايت خويش را از زندگي در اين
منطقه، اعلام نمودهاند.
آقاي دونالد کرايبيل از مؤسسه «جان هاپکينز»، به بررسي 1000 کسب و کار
تجاري آميشها در کتاب خود با عنوان «تجارت آميشها» پرداخته است. در
ادامه به يافتههاي وي توجه نماييد: «آنان بسياري از فرضيات مرسوم در مورد
کسب و کارهاي تجاري را به چالش کشيدهاند. آنان از آموزشهاي دبيرستاني
برخوردار نيستند، آنها در هيچ رشتهاي از آموزشهاي تخصصي استفاده
نکردهاند، اعضاي گروه از کامپيوتر و برق و خودرو بهره نميگيرند و در
نهايت اينکه آنان از هيچ آموزشي براي ايجاد يک طرح بازاريابي برخوردار
نيستند. اما آنان از روحيه کارآفريني و مخاطرهجويي، ريسکطلبي، نوآوري،
اخلاق کاري قدرتمند، نيروي کار ارزان قيمت و در دسترس و استانداردهاي
بالاي صنعتگري برخوردارند. يکي از ارزشهاي زندگي آنها، علاقه به کارهاي
کوچک و مستقل است. آنان هيچ علاقهاي به گسترش کسب و کارهاي تجاري و صنعتي
خود ندارند. به اين دليل در جامعه آنها، روحيه کارآفريني در سطحي بالا
قرار دارد.»
به مفاهيم مربوط به آموزش از نگاه آميشها، من موارد زير را ميافزايم:
آميشها تلاش ميکنند که همسايههايي خوب براي يکديگر باشند و در صورت
نياز يک نفر به کمک، به صورت داوطلبانه به وي کمک ميکنند. آنان مزارع خود
را به سوي فرزندان غيرآميش ميگشايند. آميشها بدون استفاده از تراکتور،
کودهاي شيميايي، حشرهکشها و يا آفتکشها، به صورتي سودآور به کشاورزي
ميپردازند. به همين دليل، دولتهاي مکزيک، کانادا، روسيه، فرانسه و
اروگوئه با دعوت از آنان به عنوان مشاور، جهت افزايش بهرهوري کشاورزي
خود، تلاش ميکنند. شما ميتوانيد مسايل زيادي را در مورد آنچه که آميشها
در حوزه آموزش به آن معتقدند و با دولت خويش به مبارزه پرداختهاند، مطرح
نماييد. آنان که سرانجام موفق شدند تحصيل فرزندانشان را در مدارس دولتي
تنها تا سال هفتم بپذيرند، سال هاست که دريافتهاند، اين مدارس با هدف
جداسازي فرزندان از والدين خود، طراحي گرديدهاند. در سيستم مدرسهروي
اجباري، فرزندان ما از زندگي روزمره اجتماعي جدا شده و دنياي ما را تنها
در قالب کلاسها و دورهها و قوانين و نمرات به آنان نشان ميدهد. در اين
مدارس، حتي به آموزش و تحليل دين براي کودکان پرداخته ميشود، اما اين
مفاهيم هيچ ارتباطي با خانواده، تاريخ و زندگي روزمره آنان ندارد. گويي
دين هم تنها به موضوعي ديگر براي تجزيه و تحليلهاي انتقادي تبديل شده
است. در مجموع، خواستههاي آميشها در حوزه آموزش به شرح زير است:
_ مدارس در فاصلهاي نزديک با خانهها تأسيس گردند.
_ مدارس تأسيس شده نبايد آنچنان بزرگ باشند که دانشآموزان را در رشتههاي مختلف و با معلماني متفاوت آموزش دهند.
_ تصميمات مدارس با کنترل و نظارت والدين اجرا گردد.
_ سال تحصيلي بيش از 8 ماه نباشد.
_ معلمان به کار گرفته شده، انسانهايي باسواد و معتقد به ارزشهاي آميشها و زندگي بومي آنها باشند.
_ به فرزندان آنها آموخته شود که ميان دانش آموخته شده به آنان و حکمت و تفکر، تفاوتهاي زيادي وجود دارد.
_ همه کودکان بايد دورههايي عملي را زيرنظر والدين خود بگذرانند. |